تبليغاتX
ارامشي ابدي با ايمان به حقيقت عشق

 

این همه گشتیم اخر چی برامون موند بجز یه دست خط

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 5:53 PM توسط معين جمشيديان |

درود بیکران بر از ما گریختگان

نفس گرم شما را همچنان در زیر پوست خود نگاه داشته ایم

دل ما نیز به یاده قدم های شما میکوبد

کوبش راه از شما چرخش چشم هم از آن ما

یادگاریتان سبز در بالای سر است

دست خط خوبتان در بلندای نگاه و آه ما نقش بسته

حال ما خوب است از سبزی چشمان شما

این نفس بگذشت فردا را بیاب

شاید از راهی که گدشتیم رسیدیم به هم

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 7:33 PM توسط معين جمشيديان |

در این سرا پردهء تیره

در این اوضاع بی دلی

شهری را میسازم که هر روز بیشتر از دیروز ویران تر میشود

ای تو اواز نهان بشری در کدامین کور سوی خیال

راه را میابی و در چه رسوخ میکنی ای اواز

میسازم اجناس کهنه ای را که در ازادی بی مثال و در بند بکار می ایند

با تو هستم ای اوارهء خواب الود دیگر جایی در این بین نداری

به دوزخ میباید رفت تا نیکان را یافت باشد که ما را سیراب کنند

خستهء تنهایی هایی پرواز میبایدت یا سوختن یا ازمون اری این بهتر است

سخن کوتاه ای نادان بی خرد خفاش شب پر را

خبر از عشق بازی گل ها نیست

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 6:28 PM توسط معين جمشيديان |

صبر من را تا کجا خواهی کشید

قلب در اتش هستت رمید

نیک از ان چشم افت ریختی

پنجهء من را چرا در زلف تو راهی نبود

کمکی در راه است

خواهم سوخت تا مرا یادی کنی

این تمامش چشمهء امید من است

ای تمامت جلوهء خورشید

حال قلب من را ز خنجر جفایت بپرس

ندای کفنم در اسمان است

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت 10:20 PM توسط معين جمشيديان |

بدرود ميگويم اسايش خيال را

و در پس اين تن پروري اتشي مي افروزم دودمان سوز

زين پس به فكر درمان نخواهم بود

 خوب نظاره كن پرياي لحظه هاي من

این همان پیل تنیست که روزی

اواز بلند داشت و امروز

تنها یک مرد است

که خرده های قلبش اواز خرد شدن را تکرار میکنند

قوس شمشیر کدامین جنگ جو کمر مرا در خون کرد

بنگر پریا 

این سوختن ستون عمر است

رقص کن سوختنم را 

+ نوشته شده در شنبه 1385/08/06ساعت 8:34 PM توسط معين جمشيديان |

ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بي رنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مرا
يا علي، درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز كن
مشتهاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان نازآلوده را
بنگر اين چشم نياز آلوده را
شاهد اقبال در آغوش كيست؟
كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟
كيست آن كس كز علي يادي كند؟
بر يتيمان من امدادي كند؟
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم
با يتيمان چاره "لاتقهر" بود
پاسخ سائل "ولا تنهر" بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
يا علي، امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمن ها مانده ايم
يا علي، شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخمهاي كهنه را مرهم بزن

حيدرا يك جلوه محتاج توأم
دار برپا كن كه حلاج توأم
جلوه اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم، ولي با ياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام و حلب
شيعه يعني يك بيابان بي كسي
غربت صد ساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجملها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
شيعه يعني وعده اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير
گر چه قرآن را مرتب خوانده ايم
از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
كس نشد واقف به سر "يسطرون"
تا به كي در لفظ ماني همچو من
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
شيعه يعني عشقبازي با خدا
يك نيستان تكنوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه توفان مي كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب، شيرروز
شيعه يعني شير، يعني شير مرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، تيغ موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف
شيعه يعني سابقون السابقون
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين كمان
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي كشد بر دوش خود چل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد برخاك پاي اهل بيت(ع)
يا فرزدق وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل بلاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژواك بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03ساعت 1:7 AM توسط معين جمشيديان |

بیابون گردی همیشگی

سرد تر داره میشه هوا

چه احمق بودم من

نه راه فراری نه جونی نه امیدی

چه احمق بودم من

بازم دارن دستام بی حس میشن

رفیقم رفیقای قدیم

نکبتا همشون ادعا دارن

میدونی مشکل اینجاس که رفاقتا شده واسه اوقات بیکاری

به هرکیم حرف میزنی چنان روشن فکر که ادمارو شبیه گاو و گوسفند میبینه

گاو و گوسفندم نفهم

اوصولا هم مامان بابا ها قدیمینو اونا درک نشده موندن اخرشم راه چاره یه نخ سیگار

شیر دلا همونجا  ترسوها تو دستشویی

اره بابا دوران دوران قشنگیه

از کتاب ادبیات مهم تر دونستن مارک شرت براد پیت و کلیات ماجرای دعوای جی لو با بنی

خوب البته از مارک زارا نباید رد شد

شدت دانایی هم اونقدری شده که بشه هنگام قلیون کشیدن و دید زدن پروپاچه زیدا به رد دین و پیوستن به ایسم گفت

پس کجا رفت اون کمر بند بابا و قاشق داغ مامان

چه احمق بودم من

اخه دیگه کی دنبال درد دل  دیگری رو میگیره

بابام هم واسه من وقت نداره

چه احمق بودم من

چشم و ابروی مشکی با این همه طرفدار کنج نجابت نمیشینه

هروقتم که تو فکر باشی همه میگن شکست عشقی داشته

چه احمق بودم من

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/22ساعت 2:13 AM توسط معين جمشيديان |

سکوت پاییزی من اغاز دوران تکرار

حجم سیاهم عامل تعادل

روح سکوت درونم را اغشته کرده است

دوستی از راه میرسد او را نمی بینم

اوای مردگان روز نو روزی نو

عشقی از انطرف تر چه خوش مگوید

همه مینالند

چه درد عمیقیست در پنجهء استاد

شاهد سوختن هر روزه

جماعت فلسفه در پی چه سکه ای اواز سر میدهند

روح انسان در پی درد است از سر عقده

پروردگارا خلوتی درونم به کجاست

انتظار

+ نوشته شده در جمعه 1385/07/07ساعت 8:42 PM توسط معين جمشيديان |

هوای دلم رنگ زرد دل مردگی پیداکردست

باز هم یاد دلدادگی هایم نهادم را می سوزاند

افتاب وجودم باز هم در پی جرقهء فندک رو به خاموشی میرود

خدا همان اشنای دیرینهء خلوت پرعشقم

سوزشی در سینه دارم

به من نزدیک نشوید با تمام التماسی که میکنم

گرفتار حریق خلوتم میشوی

بار خدایا میسوزم ببین

انکه در پی من می اید کیست

بازوانم انقدر سرد هستند که هیچ عشقی را جذب نکنند

یک اه دیگر

خدا یقینا در دل شکسته جا دارد

وقت اب نبات ترش عمر است

سوزش جاودانهء رویا

خلوت پر سیم و خاک

مغز استخوانم سیاه است

اتشی میخواهم به کبودی یک سایه

بار خدایا اواز دلم در پس یک نشانه مانده است

دستم میلرزه

منو ببخش

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/27ساعت 10:3 PM توسط معين جمشيديان |

 مردان خـدا پــرده پنـدار دريـدند

 

يعنـى هـمه جـا غيـر خدا يار نديدند
هر دست  كه دادنـد از آن دست گرفتند
هر نكته  كه گفتنـد هـمان نكته شنيدند
يك طايفـه را  بـهر مكافـات سرشتند
يك سلسلـه  را  بـهر ملاقـات گُزيدند
يك فرقه به عشـرت در كاشانه گشادند
يك زُمره  به حسرت سر ِ انگشت گَزيدند
جـمعى بـه درِ پيـرِ خرابـات خرابند
قومى بـه برِ شيـخ ِ مناجـات مريـدند
يك جـمع نكوشيده رسيدند به مقصـد
يك قوم  دويدنـد و به مقصـد نرسيدند!
فريـاد كه در رهگـذر آدم خـاكـى
بس دانـه  فشاندنـد و بسـى دام تنيدند
هـمت طلب از باطن ِ پيـران سحرخيز
زيـرا  كه  يكـى  را  ز دو عالم طلبيدند
زنـهار مزن دسـت به دامان گروهـى
كـز  حق ببـريدند و بـه باطل گرويدند
چون خلـق درآينـد بـه بازار حقيقت
ترسـم  نفروشنـد  متاعى كـه خريدند
كوتاه نظر، غافـل از آن سرو ِ بلند است
كاين جامه، به  اندازه هر كس  نبـريدند
مرغـان ِ نظـرباز سبك‌سيـر فروغـى
از  دام‌گـه ِ خـاك  بـر افلاك پريـدند
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/04/18ساعت 8:28 PM توسط معين جمشيديان |

چكيد قطره قطرهء خونش, اوار شده بود كسي بر سرش طوفاني از هياهوي نفس, عطر عشق بود حركت بر سطح سفيد و كم شد اتش درون و مرد ارام گرفت , هوس; اين قصه هر شب خواهد بود.

اري اين است زندگي يك قلم كه از بد روزگار به دست نويسنده اي پريشان حال مي افتد

چرمی که پیرزن در دست داشت سوز  ناله چوپان پرچمي كه كودك تكان ميداد بازو هاي در هم فشردهء بك زوج خندان بادكنك هايي كه در هوا بود ...اين ها تنها سهمي بود كه نسيب من ميشد از ان جشن بزرگ بي پناهي مرد با اين فكر فتيله اشكم بالا رفت و صداي ناله در سرم پيچيد صورتم را پاك ميكنم از ترسي كه از ديدن اشك هايم دارم و پرده را پايين مي اندازم  به سمت در ميروم تمام سعيم اين است كه صداي قدمهايم با ضربات تبل بزرگ كارناوال هماهنگ باشد كه  ان اتفاق افتاد سراسيمه به سمت پنجره رفتم و ديدم

+ نوشته شده در شنبه 1385/03/13ساعت 8:8 PM توسط معين جمشيديان |

دوستی از دست رفت

دشمنی هم نمیبینم

من کجایم تنها هستم نیستم

از تو میپرسم

چرا کلاغ سیصد سال عمر میکند

-جون که عاشق است و وفا دار

با اون صداش

-کی گفت تو صدات قشنگ

-اگه صدات قشنگ بود وقتی داد میزدی گنجشکا در نمی رفتن

خوب خودم که قشنگم

-قشنگ بودی این همه لباسای رنگی تنت نمیکردی که توش قایم بشی

اصلا حرفت تو چی هست؟

بشین یه بار به کل داستان فکر کن

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 8:41 PM توسط معين جمشيديان |

کوتاه کن فکر را

ارامش در انتظار است

کوتاه عمیق در رویا

این راهیست برای دوام زندگی

زندگی هم خود رویاست این را مردگان میگویند

ترس من این است که مردن هم رویا باشد

ما همه رویا هستیم رویای خدا

کوتاه شده در خلقت

ااه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/27ساعت 6:25 PM توسط معين جمشيديان |

باز هم چونو چرا

باز هم هستی و من

باز هم یاد خدا

دوست دارم همه چیز را

با نگاه پرنده دیدن

با صدای ترقه رقصیدن

من خدا را دوست دارم

من عاشق شده ام

این است راز بشر ز ازل تا به ابد

چه دل پر خونی دارد خدا

چه حالی داشت خدا ان زمان که مسیح مصلوب شد

غرور یا گریه یا هر دو

چه صبری دارد که امروز بشر پا بر جاست

او عاشق است بزرگترین عاشق

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/24ساعت 0:27 AM توسط معين جمشيديان |

درود میفرستم بر روان پاکش که چه زیبا سخن گفت

این زمین راه به جایی نمی برد

در دور ترین کوه ها مینالد گوزن

زیرا که میدانست روزگار روزگار جنبش و

عاقبت عاقبت فناست

تکرار مکررات را میدانست

ایا تو شنیده ای صدای برگی را که بر اب می افتد

و چه دردی دارد اب وقتی که ماهی هایش را صید میکند

و خندان میروند

صید شرط بقا بود اما درد کار خودش را میکند

پس می ایم امروز باشد که مرا فریاد کنی

+ نوشته شده در جمعه 1385/02/22ساعت 10:40 AM توسط معين جمشيديان |

دیوانگی چیست؟

من میگویم دیوانگی حضور کامل یک بود در

 اوج نابودیست

نابودی چیزیست که گاهی به قیمت هزار

 بودن ارزش دارد

دست شکسته طبیعت

این انتقام است 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 7:10 PM توسط معين جمشيديان |

هماهنگی زندگی زندگی هماهنگ

متنفر شدم از هرچه پرسش

این بود سهم من: اوج نادانی؟

کاش هیچ سوالی نبود

انوقت میگفتم که طعم دل و جگر با اب لیمو بهتر است یا نمک

نمی دانم ویرانی امروز من از سقوط چهار مرحله ایست

یا از جنگ با عشق عشقی نادان

رفتن من انقدر ارام بود که حتی پروانه را بیدار نکرد

مرگ روزانه را ببین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 6:57 PM توسط معين جمشيديان |

مرا ببخش كه به عشق بيش تر از سيب مي انديشم

و بارش روحم را در جوار انديشه زيبايي  دوست داشتن خالق ميدانم

انچه در بشر زيباست تن روح است كه ميسوزد

گاه مي انديشم خوردن عصرانه در مقابل ابشار نياگارا مي تواند

غروراز دست رفته ام را باز گرداند

و درست در همان لحظه با تماشاي گنجشكي بر درخت  ميگريم

بي انكه هواي بشري را چشيده باشم

اري اين دل به سرزمين اشباهي تبديل شده كه خود از فرط زيبايي به

دنبال تيرگيند

ومي ترسد من

خواستم كه ساعتي را به دور از گرداب هاي  منطق بلند بخندم

اما اين زنگ ساعت بود كه مرا به پيكار جهان فرا خواند

به من انديشيدي بي انكه بداني من از صداي گاز زدن به يك سيب سبز

مدهوش بر زمين افتادم

من ميخواهم كه از نيش مورچه از خواب بيدار شوم

اما نه تنها

كه با اغوشي پر از يك معشوق

و حس لبي پر حرارت كه ملتمسانه بوسه ام را ميخواهد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 11:25 PM توسط معين جمشيديان |

به زمین زمین اندیشیدم به هوا

به خدا اندیشیدم که میگفت رنج بکش ای انسان

و گریستم از عشق

چه زیبا فریبی افریدست

دیدم چه عمیق است کوته فکری انسان

وقتی که به پرواز شاپرک می نگرد

خواستم که بگویم با من باش

و با من بخند

اه چه بی پناه است انسان

خیره در اشک شدم باز

دست بر سر میکشم تا بیرون اید این حجم

تنها چند تار مو

اواز لولای در

نوید بیرون رفتن از تنهایی

و رفتن همان امید است

و امدن شروع دوباره

پس بیا

یقینا این بار به هم میرسیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 11:11 PM توسط معين جمشيديان |

سلام

من هم هستم

این بود حرف تکراری من

که شاید دلش را ببرم

و این بار مثل همیشه بودم

سادهء ساده

نه لباسی از زر

و نه زلفی در خور

تنها دلی پریشان کرده بودم

و قلبی پاک

گریستم

نسیب من بی رنگی بود

این با نیز مردم

هرگز از پای نخواهم نشست

من شنیدم که پیر مرد میگفت:

عشق را جستجو نکن اما برای حفظش اماده باش

در اشک هایم بود

کاش اغوش شوم یک دم

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 6:19 PM توسط معين جمشيديان |

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 4:37 PM توسط معين جمشيديان |

افق تاريك

دنيا تنگ

نوميدي توان فرساست

مي دانم

 وليكن ره سپردن در سياهي

  رو به سوي روشني زيباست

مي داني

 به شوق نور در ظلمت قدم بردار

به اين غم هاي جان آزار دل مسپار

كه مرغان گلستان زاد

كه سرشارند از آواز آزادي

 نمي دانند هرگز لذت و ذوق رهايي را

و رعنايان تن در تور پرورده

نمي دانند در پايان تاريكي شكوه روشنايي را

                                                                                           

                                                                                     حورا

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 12:35 PM توسط معين جمشيديان |

1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .
2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .
3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .
4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .
5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .
6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .
7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .
8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .
9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .
10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 0:35 AM توسط معين جمشيديان |

به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند

, اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد

به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود. به او بياموزيد

اگر با کار و زحمت خويش , يک دلار کسب کند , بهتر از آن است که جايي روي 

زمين , پنج دلار بيابد.به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن

لذت ببرد.او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم  خنديدن را 

يادآور شويد. اگر مي توانيد , به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد

به او بگوييد بينديشد, به  پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود

به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد.

به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود  شود اما با تقلببه قبولي

نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها  ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.

به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتا اگر همه  بر خلاف او حرف بزنند

به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست 

مي رسد برگزيند. ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به 

پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد

که از اشک ريختن خجالت نکشد. به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه

و شعورش مبلغي تعيين کتد.اما قيمت گذاري براي دل , بي معناست. به او

بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند , پاي سخنش

بايستد و با همه  نيرو مبارزه کند.

در کار آموزش به پسرم , نرمي به خرج دهيد. اما از او يک نازپرورده نسازيد

بگذاريد که او شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد.

توقع زيادي است , اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد. پسرم کودک

کم سن و سال بسيار خوبي است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 3:4 PM توسط معين جمشيديان |

قصه اي نغز دل انگيز و طرب خيز فره بيز مسرت اثر  از لودگي و شوخي ملا نصردين ز براي تو كنم نقل كه از مال جهان داشت يكي گاو بسي چاق بسي گنده و ديلاق كه مي داد به دو شير كز ان هرچه دلش خواست  بگيرد كره و ماست و ز ان اندكي از رزق زن و بچه خود كند اماده زان رزق خدا داده ببرد زندگي ساده خود را به سرو شكر كند لطف خدا وند جهان را

روزي از دست طلب كار به جان امدو در راه فغان امد ناچار به دان گاو زد افسار كشاندش سوي بازار  به همراهي دلال فسون كار به دنبال خريدار كه ان را بفروشد به وي قيمت ان را به طلب كار بپردازدو خود را كند ازاد

مرد دلال فسون كار چو ديد ان كه كسي طالب ان نيست خريدار كلان نيست به خود گفت دگر چاره جز ان نيست كه با پشت هم اندازي تزوير دغل بازي بسيار كشم نقشه اي بس جالب سازم همه راطالب و  ان را بكنم غالب والقصه دروغي سر هم كرد كه اين گاو بود حامله و منتظر غابله و منفعت حاصله اش ايد ان كس شود اخر كه زمن ميخرد ان را 

زين سخن هركسي اندر طمع افتاد و به فرياد همي خواست كه از مشتريان دگر ان را بربايد  غرض ان حرف چنان شور در افكند كه ان گاو بسي زود بدل گشت به سيم زر وملا كه زدلال چنين ديد بخنديد و بسي خرم شنگول بدان جيب پر از پول روان شد طرف خانه و مي گفت دليرانه كه يك حيله جانانه ز دلال محل ياد گرفتم كه پس از ان همه جا باز به كارش ببرم تا كه كنم چاره هر گونه زيان را

چون كه در خانه خود رفت بديد ان كه زني امده و با زن او گرفته است و نمايد سخن از دختر ملا و بر ان است كه گر زان كه ميسر شود او را بكند عقد براي پسر خويش به كنج دگري دختر اونيز  بسي خرم سر مست نجيبانه نشسته است و بطرزي خوش ممتازبه صد عشوه و صد ناز  نموده سخن اغاز كه شايد زن و مهمان بپسندند ز وي ان زلف و سر صورت و ان حسن بيان را

خواست ملا كه غنيمت شمرد فرصت و زان بهره برد كرد سلامي وعليكي و بدل گفت كنون موقع كار است بهين وقت كه از حقه ان مردك دلال برم سود رسم زود به مقصود لذا جانب مهمان نظر افكند و به لبخند بگفتا كه بود دختر من خوشگل سيمين بر و نيكو گهر با ادب با هنر و شوخ چو بلبل همه جا نعره زنان است و چو گل خنده كنان است و چنين است و چنان است و در ان جا كه عيان است چه حاجت به بيان است؟ خصوصا دو سه ماه است كه اين شوخ بود حامله و منفعتي ميبرد ان كس كه گزيند ز پي همسري خويشتن اين سرو روان را !

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 1:9 PM توسط معين جمشيديان |

به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

حسين پناهي

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 1:2 PM توسط معين جمشيديان |

تحليل سارتر از رهايي بشر در طرح كلي نظريه احساسات 1939 مرتبه اي را مورد جست وجو و كشف قرار مي دهد كه تا آن حد، با توجه به احساساتمان آزاد هستيم. او ميان احساسات به معناي واقعي كلمه و تمايلات يا هيجانات تمايز قايل مي شود يا هيجاناتي كه، نظير اگو، تركيباتي متعالي متشكل از تجربياتي تكراري اند. مثلاً عشق به معناي دقيق كلمه به هيچ وجه يك احساس نيست بلكه برعكس، ملغمه اي از احساسات است، به مانند «تناوبات قلب» پروست احساسات در حالت حيواني شان شيوه هاي غيرعقلاني درك جهان اند كه گويا به وسيله جادو دگرگوني جهان را نشانه رفته اند، احساسات واكنش هاي موقتي به موقعيت هايي اند كه فراتر از قابليت ما به سلوك با آن موقعيات ظاهر مي شوند. مثال هاي سارتر غالباً منفي اند: من زير گريه مي زنم چون نمي توانم به صدمه اي كه مرتكب شده ام اعتراف كنم، من عصباني مي شوم چون نمي توانم در بحث پيروز شوم، من كاغذي را كه بر آن يك مسأله دشوار رياضي نوشته شده است پاره مي كنم چون نمي توانم حلش كنم. در اين لحظات هيچ چيز عوض نشده است ولي من به توهمي لحظه اي دچارم كه از اين موقعيت دشوار فرار كرده ام. مثال هاي مثبت بسيار كمترند اما گريه شوق يا قليان هيجان همه به همان صورت با الگوي پيشنهادي سارتر مي خوانند. مع الوصف غيرعقلاني بودن احساس بدان معنا نيست كه ضرورتاً هم متظاهرانه است: تظاهر همواره ممكن است، ممكن است من به شادي يا خشمي وانمود كنم كه در واقع احساس نمي كنم، ليكن بيشتر مواقع احساس متظاهرانه تر از ديگر وجوه رفتار انسان نيست. ما دستخوش احساس مي شويم اما به محض اينكه جريان يافت شايد دريابيم كه متوقف كردن آن دشوار است، ما در اسارت پيامدهاي طرح خويشتنيم، قرباني دامي كه خود
نهاده ايم
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 12:38 PM توسط معين جمشيديان |

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود
.
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند
.
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت
.
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند
.
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید
.
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد
.
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده
.
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 12:27 PM توسط معين جمشيديان |